تبليغاتX
اشك آسمان
لحظه هاي دلتنگي من

علي تمثيلي از عشق است

تمثيلي از ايثار و مردانگي

علي مري است از جنس آسمان

علي نامي است كه بر بلنداي افلاك مقامي بس عظيم دارد

علي عاشق ترين و پاك ترين بندگان است

علي ياور و غمخوار محمد مصطفي (ص) است

علي يگانه مردي است بي تكرار و بي تمثيل

علي پاك است و معصوم

علي همسر زهراي مطهر بهترين بندگان خدا هستند

علي ابالحسن و ابالحسين است

به جز از علي كه آرد پسري ابوالعجائب

كه علم كند به عالم شهداي كربلا را

آري علي عشق است عشقي بي تكرار و بي مانند

علي شير خداست

علي حيدر كرار است و فاتح خيبر

جانم به قربانت علي جان

 

ميلاد مولي الموحدين اميرالمومنين

حضرت علي (ع) بر تمامي مسلمين جهان و ايران

مبارك و تهنيت باد

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم مرداد 1386ساعت 1:4  توسط علي | 

 

دلاويزترين

از دل افروز ترين روز جهان،

خاطره اي با من هست.

به شما ارزاني :

سحري بود و هنوز،

گوهر ماه به گيسوي شب آويخته بود .

گل ياس،

عشق در جان هوا ريخته بود .

من به ديدار سحر مي رفتم

نفسم با نفس ياس درآميخته بود .

***

مي گشودم پر و مي رفتم و مي گفتم : (( هاي !

بسراي اي دل شيدا، بسراي .

اين دل افروزترين روز جهان را بنگر !

تو دلاويز ترين شعر جهان را بسراي !

آسمان، ياس، سحر، ماه، نسيم،

روح درجسم جهان ريخته اند،

شور و شوق تو برانگيخته اند،

تو هم اي مرغك تنها، بسراي !

همه درهاي رهائي بسته ست،

تا گشائي به نسيم سخني، پنجرهاي را، بسراي !

بسراي ... ))

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي رفتم !

***

در افق، پشت سرا پرده نور

باغ هاي گل سرخ،

شاخه گسترده به مهر،

غنچه آورده به ناز،

دم به دم از نفس باد سحر؛

غنچه ها مي شد باز .

غنچه ها مي رسد باز،

باغ هاي گل سرخ،

باغ هاي گل سرخ،

يك گل سرخ درشت از دل دريا برخاست !

چون گل افشاني لبخند تو،

در لحظه شيرين شكفتن !

خورشيد !

چه فروغي به جهان مي بخشيد !

چه شكوهي ... !

همه عالم به تماشا برخاست !

من به دنبال دلاويزترين شعر جهان مي گشتم !

***

دو كبوتر در اوج،

بال در بال گذر مي كردند .

دو صنوبر در باغ،

سر فرا گوش هم آورده به نجوا غزلي مي خواندند .

مرغ دريائي، با جفت خود، از ساحل دور

رو نهادند به دروازه نور ...

چمن خاطر من نيز ز جان مايه عشق،

در سرا پرده دل

غنچه اي مي پرورد،

- هديه اي مي آورد -

برگ هايش كم كم باز شدند !

برگ ها باز شدند :

ـ « ... يافتم ! يافتم ! آن نكته كه مي خواستمش !

با شكوفائي خورشيد و ،

گل افشاني لبخند تو،

آراستمش !

تار و پودش را از خوبي و مهر،

خوشتر از تافته ياس و سحربافته ام :

(( دوستت دارم )) را

من دلاويز ترين شعر جهان يافته ام !

***

اين گل سرخ من است !

دامني پر كن ازين گل كه دهي هديه به خلق،

كه بري خانه دشمن !

كه فشاني بر دوست !

راز خوشبختي هر كس به پراكندن اوست !

در دل مردم عالم، به خدا،

نور خواهد پاشيد،

روح خواهد بخشيد . »

تو هم، اي خوب من ! اين نكته به تكرار بگو !

اين دلاويزترين حرف جهان را، همه وقت،

نه به يك بار و به ده بار، كه صد بار بگو !

« دوستم داري » ؟ را از من بسيار بپرس !

« دوستت دارم » را با من بسيار بگو !

***

فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم تیر 1386ساعت 2:3  توسط علي | 

 

فاطـــــمه (س) بــــهترين الـــــــــگوي زنــــــــان

پاك ترين زن و مــــــهربان ترين مــــادر

دخت رســـــول اكرم (ص) و همـــــسر مولا علي ع

فــــاطمه بهتـــــرين غمـــــخوار پــــــــدر

فــــاطمه مــــهربان ترين همــــــــسر براي شوهـــــر

فــــاطمه دلسوزترين و پاك ترين مـــــــادر فــــــرزندان

آري فــــاطمه سيماي پاك اسلام است

فــــاطمه ستاره ي آسمان محبت و مـــــــهر مــــــادري است

فــــاطمه الگــــــوي ايثار و فـــــــداكاري است

زهــــــرا يعني عشـــــق پاك

زهـــــــرا يعني صـــفا ، وفــــــا ، احســــان و دينداري

زهــــــرا يگانه دردانه ي پاك آل اَحــــــــمد

زهـــــــرا نوري از جنت و بهشت الــــــــهي است

فــــاطمه يعني صــــــداقت و ســـــادگي

فــــاطمه يعني عشــــــق پاك

 

مـــــــــــيلاد دخت نبي اكـــــــــــرم (ص)

حضـــــــــــــــرت فاطـــــــــــمه زهــــــــــــــرا (س)

بر تمـــــــــــــامي مســـــــــلمين جــــــــهان

بالاخص مـــــــــادران فــــــــداكار و بانوان مهــــــــــربان ايراني

 مـــــــــــــــبارك باد

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 0:39  توسط علي | 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم تیر 1386ساعت 0:50  توسط علي | 

سپيده

در دوردست

قويي پريده بي گاه از خواب

شويد غبار نيل ز بال و پر سپيد

لب هاي جويبار

لبريز موج زمزمه در بستر سپيد

درهم دويده سايه روشن

لغزان ميان خرمن دوده

شبتاب مي فروزد در آذر سپيد

همپاي رقص نازك ني زار

مرداب مي گشايد چشم تر سپيد

خطي ز نور روي سياهي است

گويي بر آبنوس درخشد زر سپيد

ديوار سايه ها شده ويران

دست نگاه در افق دور

كاخي بلند ساخته با مرمر سپيد

سهراب سپهري

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1386ساعت 1:16  توسط علي | 

محبت

محبت دريچه ي سبزيست كه رو به آسمان همدلي گشوده مي شود

محبت شاخه گلي است از جنس دلهاي مهربان و وفادار

محبت نسيم ملايمي از سرزمين عشق است كه بر جدار شيشه اي دلها مي وزد

گرد و غبار آئينه قلبها را مي زدايد و به زندگي رنگ آرامش و معنويت مي بخشد

محبت به همنوع ، تمثيلي از الطاف الهي است

كه زيباترين رنگ مهر و صفا را در عمق واژه اي دلنشين به تصوير كشيده

دل را جلا داده ، و روح را منور و پاك مي گرداند

محبت يعني احساسي بي نظير از جنس بلور و دلدادگي

كه پرنده سعادت را بر اوج آسمان يكرنگي و خوشبختي به پرواز در مي آورد

محبت يعني باهم بودن ، باهم شاد بودن ، باهم گريستن و به ياد هم بودن

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اردیبهشت 1386ساعت 1:44  توسط علي | 

همسفر

فهم اين قصه محال است ، محال !

لايه در لايه سوال است ، سوال !

نقطه ي مركز اين دايره درك است ، قبول !

درك اين درك خيال است ، خيال !

بوته ي خار كه در بيهودگي تمثيل است ،

بر لب تپه چه خال است ، چه خال !

گفت فرزانه : حقيقت به جنوب است ! شتاب !

شك به دل داشت كه شايد به شمال است ، شمال !

مات و مبهوت از اين قرعه كه بر من افتاد ،

چاره يي نيست كه اين قرعه چه فال است ، چه فال !

مكث موقوف ، در اين سرعت سرسام فرار !

عمر چون گل به مجال است و مجال است و مجال !

عمر فرهيختگان رفت به پاي كي و چند ،

شاهدم تكه سفال است ، سفال است ، سفال !

برگرفته از كتاب سال هاست كه مرده ام اثر مرحوم حسين پناهي

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:23  توسط علي | 

 

كه تو در دلم نشستي

همه عمر بر ندارم سر از اين خمار مستي

كه هنوزمن نبودم كه تودردلم نشستي

تو نه مثل آفتابي كه حضور و غيبت افتد

دگران روند وآيند وتو همچنان كه هستي

چه حكايت از فراقت كه نداشتم وليكن

تو چوروي باز كردي در ماجرا ببستي

نظري به دوستان كن كه هزاران بار از آن به

كه تحيتي نويسي و هديتي فرستي

دل دردمند مارا كه اسير توست يارا

به وصال مرهمي نه چوبه انتظار خستي

نه عجب كه قلب دشمن شكني به روز هيجا

تو كه قلب دوستان ره به مفارقت شكستي

برو اي فقيه دانا به خداي بخش مارا

تو و زهد و پارسايي،من و عاشقي و مستي

دل هوشمند بايد كه به دلبري سپاري

كه چو قبله ايت باشد به از آن كه خود پرستي

چو زمام بخت ودولت نه به دست جهد باشد

چه كنند اگر زبوني نكنند وزير دستي

گله از فراق ياران و جفاي روزگاران

نه طريق توست سعدي كم خويش گيرو رستي

سعدي

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:22  توسط علي | 

دست از طلب ندارم تا كام من برآيد

ياتن رسد بجانان يا جان زتن برآيد

بگشاي تربتم را بعد از وفات و بنگر

كزآتش درونم دود از كفن برآيد

بنماي رخ كه خلقي واله شوند و حيران

بگشاي لب كه فرياد از مرد و زن برآيد

جان برلبست و حسرت دردل كه از لبانش

نگرفته هيچ كامي جان از بدن برآيد

از حسرت دهانش آمد به تنگ جانم

خودكام تنگدستان كي زان دهن برآيد

گويند ذكرخيرش در خيل عشقبازان

هر جاكه نام حافظ در انجمن برآيد

حضرت حافظ

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 21:21  توسط علي |